عکس پروفایل محرمی جدید 97

کاروان به استراحت، در کنار نهر آب، از حرکت ایستاده بود، و مردان سپاه، گِرد هم جمع بودند به هرزگی، عمرو بن حجاج، خسته وتشنه خود را به نهر آب رساند، دست پُر آب کرد و نوشید، آب در گلویش ماند، نفس اش گرفت داشت می مُرد، و این بار چندم بود خدا می دانست، که با نوشیدن آب، اینچنین می شد. نه توان داشت آب را فرو برد، و نه آن که آب مانده در گلو را بر گرداند. چهره اش به کبودی نشست، شبث بن ربعی بر پشت اش کوبید، جانی دوباره گرفت و نفس تازه کرد. شبث گفت؛ چه شدی؟ گفت؛ داشتم می مُردم. نکند این به سزای بستن آب، به روی خیمه های حسین بن علی است! شبث گفت؛ دیوانه شدی؟ گفت؛ همگی به عذاب خواهیم مُرد. شبث گفت؛ بی طاقت شده ای پَرت و پلا می گویی. با فاصله از مردان سپاه، بازماندگان کاروان، در کنار نهر نشسته بودند آرام و با وقار. سیدالساجدین، ساکت بود و در سکوت. و زنان، خیره به آب، مات مانده بودند. زینب، در نگاه به آب، تنها دست بر آن می سایید. رنج دیده بود و تشنه، اما دل نوشیدن نداشت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *